تبليغاتX
از رنجی که می بریم
ادبی اجتماعی


 

 

 

در عجبم از مردمی که خود زیر شلاق ظلم

 و 

 ستم زندگی می کنند

و

 بر حسینی می گریند که آزاد زیست !....

 


استاد ،محقق و اسلام شناس :دکتر شریعتی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 دی1388ساعت   توسط اذر | 

 

 

  خجسته باد نکو زاد روز الهه مهر باستان،

 جشن کهن آریایی، یلدا 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 آذر1388ساعت   توسط اذر | 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 آذر1388ساعت   توسط اذر | 

 

 

 

...باز هم

 در سال ۸۸ ..

 از دست دادن یکی دیگر

 از چهره های ارزشمند موسیقی ایران زمین!

"استاد فرامرز پایور"،آهنگساز و نوازنده

 برجسته سنتور هم رفت !...

افسوس ...

امروز صبح ..یکی دیگر از اساتید موسیقی میهنمان

 را از دست دادیم ..

افسوس ..

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 آذر1388ساعت   توسط اذر | 

 

 اثر :ایمان ملکی

 

+ نوشته شده در  شنبه 14 آذر1388ساعت   توسط اذر | 
 

  ......دیروز .از ورای پنجره به  کوه سرخه که غرق در نور و سپییدی بود.. نگاه

 می کردم ..افسرده بودم .....حال عجیبی داشتم .. ...به دلایلی نتوانستم

با گروه همراه شوم .....فکر این که  شکوه اشترانکوه  را به همراه بچه ها ..

حس نخواهم کرد ...روحم را تسخیر کرده بود ...زمزمه می کردم :به سوی ..

کوه ..به سوی قله های باشکوه ...وای ..کاش من ..یک روز از زندگی ام را

با شاعر محجوب  ..استاد مشیری ..به سر می بردم ..شاعر کوهنورد ..عاشق !.

امروز ..رفتم ..کوه ..به تنهایی ..آرام ..در حالیکه ..اهنگ های زیبای سیمابینا را

گوش  می کردم ..قدم بر می داشتم ...برف در پرتو خورشید ..چه زیبا بود ..

به جان پناه رسیدم ..و ساعتی .جلوی درب ..روی نیمکت ..تن به گرمای جان بخش

خورشید دادم ..تقریبا بیشتر کوهنوردانی که میشناختم ..آنجا بودند ...و متعجب .

.که چرا تنهایم ..و این بر اندوهم می افزود.

.کمی پایینتر ..روی یال ..پرواز با پاراگلایدر ..در حال انجام بود ..دقایقی هم انجا

ایستادم ..و بعد ..پایین امدم ....در جاده .....دویدم ..و بعد..در هوایی بسیار دلچسب

.به سوی دره گردو قدم زدم ..آرام ..آرام .در میان برف..درخشان ....و اندیشیدم ..

به گذشته باز گشتم ..سفری درونی ...

اولین بار که با یک گروه کوهنوردی دانشجویی همراه شدم ..دانش آموز بودم ..

 ....در میان برف ...و  آسمان ...آفتابی ...و حس کردن سایه یک نگاه ..و تکرار آن

نگاهها ..و انک انک ...بی تاب  برای ..دزدیده نگاه کردن ها ..و شرم ...و مهر ...

و سکوت ...نگاه ..و سکوت ...و راستی... نگاهها ...چه محجوب بودند..

.ادمها برای ابراز مهرشان ..چه پیکار درونی داشتند ...دیده بودم ..آدمهایی که فقط .

با نگاه .و خاطره نگاه ..سالها ..عشق را ..درون خود داشتند...شاهد دلدادگانی  بودم ..

که .....دست یکدیگر را هم نمی فشردند...اما عاشق هم بودند! و ما ..چه تلاشی

می کردیم ...که این دو ...به هم ..بپیوندند..اه ....هنوز ...

هنوز هم عاشق همند ...

..با شادی ..اینکه ..کسی دوستدار توست ..می توان یک عمر ..

در یک جزیره ..تنها ..زندگی کرد ..می توان ..با عشق ..بر هر ناممکنی پیروز شد...

عشق ..رویای زندگیست ..زندگی با عشق ..گرم است و رنگین ..همه چیز با عشق .

زیباست ..

امروز ...روز دیگری از خرسندی بود ...

تنهایی و اندیشیدن روحم را ..تسکین داد..

 

  

+ نوشته شده در  جمعه 13 آذر1388ساعت   توسط اذر | 

 

به دنبال تو در تردید سایه ها می پویم


در تنهایی پچ پچ در ماهتاب اسرارآمیز تابستان


در سحر نارون ،در شب پریشان شمع ها وآئینه ها


در شرجی صمیمیت


در پهنای لک لک گرفته نیلگون


در جاری سخاوتمند آبها


در شب طوفانی ماهیگیران


در قطره های بلورین نیایشمند


در گرمای نگاهها و تپش آهها


به دنبال تو سرگردان


در دشت های باد عطرآمیز و زنبق های سخنگو می پویم


در آسمان ابری پس از خداحافظی


در هوای بدفصل تنهایی


در تهی بی اندازه وسیع وهم


در درد شاخه ها پس از گریز پرندگان


من تو را در میان خوشه ها می جویم


در حسرت ساقه پس از سقوط آخرین برگ می جویم


من تو را در زمزمه سرودها می جویم


ای دقایق مرطوب پلک ،محراب پراشک ،شعر حزن انگیز


شقایق خودرو


ای گرفته ترین خوشامدها در غروب بدرقه


ای زیباترین خوشامدها در آستانه دیدار


ای صبح شفاف آبشار


در این شب زخمی ،شب سرگردانی در واحه غربت


فانوس آبادی تو در کدام گوشه صحرا برخواهد افروخت ؟


بی تو .. بی تو ،شب بی عطر،بی گل ،شب بی شوق ،پرسکوت


شب هذیان و هراس را چگونه تحمل کنم ؟


در فراق تو ،در جنگل های بی پایان اندوه سرگردانم


بی تو از ابری به ابری و از اشکی به اشکی غریبانه می گذرم


با من سخن بگو


تو را در ارغوان می جویم


تو را در آبشار سکوت می جویم


ای لطافت پونه ها در سحرگاه جویبار


در جستجوی تو همسفر آبها شده ام ،همقدم بادها


به مانند برقی در شب تیره زمین فرورفتی


مرا از یاد رستی ..مرا از یاد رستی
...

" احمد عزیزی "

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 آذر1388ساعت   توسط اذر | 


برف نو

برف نو سلام

بنشین ..خوش نشسته ای بر بام

شادی آوردی ای امید سپید

همه آلودگی ست این ایام


برفی که از شب گذشته آغاز شده بود ...روز را روشنتر کرده و..

با سخاوتی بیکران به همه جا سپیدی بخشیده بود ..

زشتی ها پیدا نبود...

کاش همیشه ..همینطور می ماند..

کوهها در جامه سپیدشان چه شکیل و باشکوه بودند .

دلم نمی خواست اداره بروم ..

آرزو کردم ..کاش به کوه می رفتم ..سر بر شانه های سپیدش می گذاشتم ..و ..

در سکوت و آرامش روحانی که برف با خود می آورد ..

 غرق می شدم ..

از این هیاهوی زشت.... برای هیچ..... فاصله می گرفتم ..

وای ..درختها انگار عروسیشان بود ..و یک آرایشگر ماهر ..موهایشان را آراسته بود ..

دوست داشتم در آغوش بگیرمشان ...

اما باید می رفتم ..

رفتم ..اما پیاده ...و غرق در شادمانی ...

و با انرژی فراوان وارد محیط کار شدم ..


+ نوشته شده در  یکشنبه 8 آذر1388ساعت   توسط اذر | 

دلخوشی هایم چه اندک...

شادی هایم چه بی ریشه و گدرا...بیهوده .

روزهای یکنواخت مرگیار... چون کویر بی انتها ...

در برهوت این کویر .هیچ صدایی نیست ..

نه پرواز پرنده ای ..که اوج را ..در روح خسته ام بدمد ...

نه سبزینگی درختی ..که رویش را در من بیدار کند...

و نه چشمی منتظر ..که شوق ماندن را ..در وجودم بنشاند ..

امیدم ..چون رویش گیاه  بر سطح خاک ناتوان کویر ..بعد از بارانی بی سخاوت ..ناچیز ..

ناچیز ...ناچیز ..

ساعت 3:22 صبح است ....حدود ..22:30 خواب مرا در کام خود کشید ..اما ..انگار ..چیزی..

روحم را سخت آزرده ....

چرا در این ..وقت بیدار شده ام ؟...خسته ام ...

خسته ام ...دیگر هیچ چیز ...مرا شاد نخواهد ..کرد ..

به این می اندیشم ..که اگر ...هستم ...و زیستن را هر روز ..تکرار می کنم ..

فقط ...قدرت شگفت انگیز اجرای نقش هاست ...نقش ها ..در خانواده ...و کار ..

...که مرا به جلو میراند ..

درجاده ای به سوی مرگ !

تکرار این نقشها ..نامش ..زندگی است ؟!!!!

نه نمی خواهم !....انچه می خواهم ..این نیست! ....

من آنی هستم ..که روح سرکش من میخواهد ...اما ..افسوس هرگز .مجال نیافته است .

همیشه ...بعد از اجرای نقش هایم ...پایان روزم در خلوت خویش ..

یک ملال و آزردگی عمیق درونی است !!!

میخواهم بروم ...دور شوم ...از همه چیز ...همه جا ...همه کس ...

بروم ....در جاده ای بی انتها ...دلم گرفته ...خسته ام ....از عادتها بیزارم ...

و از نقشهایی که برایم جذابیتی ندارد ...جز برای نزدیکان ..که با عشق هست ..از

نقشهای دیگر بیزارم ..خسته ام ...هر روز ...چون دیروز ..چون دیروز ..

میخواهم ...به خودم باز گردم ...به آنچه درونم را راضی می کند .

خسته ام .....آزرده ام ...پیرامونم ...راضیم ..نمی کند....خرسند نیستم .....

"گو بگیرندم !...گو بسوزندم !...

گو به دار آرزوهایم بیاویزند ..من خدای تازه می خواهم ."!!!



+ نوشته شده در  شنبه 7 آذر1388ساعت   توسط اذر | 

 

 

دختران دشت !                             

دختران انتظار!                   

دختران امید تنگ            

در دشت بیکران  

و آرزو های بیکران        

در خلق های تنگ !                       

دختران عشق های دور !                                 

روز سکوت و کار

شب های خستگی !

دختران روز !               

بی خستگی دویدن ..                      

شب

سرشکستگی ..

دختران رفت و آمد                     

در دشت مه زده !

دختران شرم                    

بین شما کدام          

بگوئید !     

                           بین شما کدام                   

                                                         صیقل می دهید                             

                                             برای          

                                                           روز         

                                                        انتقام ؟!!!!

 

"شاملو"

 

+ نوشته شده در  جمعه 22 آبان1388ساعت   توسط اذر | 

 

آفتاب که رفت ،

من می مانم و شب زنده داری و اشک ...

دوست دارم که به گوشه ای

بنشینم و با دل خویش

خلوت کنم .

"شاملو"

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 آبان1388ساعت   توسط اذر | 

 

 

گر همچو رعد نعره برآریم همزمان

 

کی خواب خوش به دیده ارباب بگذرد

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 آبان1388ساعت   توسط اذر | 

 

 

 

از رنجی که می بریم! ..هر روز ..

"ام اس" ....وقتی  بیمار  با پاهای لرزان و قامت شکسته ..به سختی قدم بر میدارد ..

 من دورشدنش را تماشا می کنم ... کاش فقط رنج بیماری داشت ..که هزینه ها .

گامهایش را کش دارتر می کند ..چون نومیدی به زوایای روحش رخنه کرده ..

تلاشهای انجمن ..وسرانجام ...کمک دولت ..و شاید ...وزیری جدید ..تصمیم بر قطع آن

داشته باشد ..بدتر از آن ..گاه ..خرید دارو ..تاخیر دارد....و تاخیر ..یعنی .مرگ تدریجی ....

..اه ....کشورهای منطقه و چند کشور در افریقا و امریکای جنوبی ....از ..

این بیماران به یاری نیازمند ترند ..اه ..طفلک هموطن بیمار من ..

امروز ..یکیشان ..چنان دردمندانه گفت ..که ..نشستم و دقایقی ..برای او از امید ...

حرف زدم ...در سرزمین کنونی من ..که وزارتخانه ها گردونه قدرتند و ادارات و

سازمانها ملوک الطوایفی اداره می شوند و باندهای تشکیلاتی ..اتوبوسی می آیند

 و میروند ..و تاریخ مصرف هر مدیر ۳ سال است ..و اگر لایق باشد بیشتر از ..یک هفته

 و شاید یک ماه ..نمی تواند فضای مسموم و جو موروثی را تحمل کند ..و مدیران می آیند

..که رانت خواری کنند و در پرونده سازمانی و استخدامیشان پست اجرایی ثبت شود و در

حاشیه، سفر حج و اروپا با هزینه دولت و رفتن به سمیهتل و سمیناهار و سمی تفریح

(در قالب سمینارهای رهگشا!)..داشته باشند..،کسی برای تعویض و ترمیم ساختار

نمی آید ..و نباید بیاید ..قرار نیست کسی مسیر آب را برگرداند ..پس کمک دولت ...

......منتی است !و حتی گاهی قطع آن .... سلیقه ای!!و وزارتخانه هم

 مطلع نیست ..

افسوس بر هموطنان نجیب من ...اه از زمانیکه دردمند نیز باشند ...و هر روز ..شاهد

 اشکهایی هستم ..که از رنج درون ..سرچشمه می گیرد ..و این فقط یک نمونه از

اینگونه بیماریها ست .

و من امروز ..بیمار دردمند را ..به امید دعوت کردم !!!...و گفتم ..به غمها فکر کردن

 برای تو و بیماریت ..سم است ..مثبت بیندیش !!.

.از جمله "مثبت بیندیش" که در کشور ما هیچ مصداقی برای آن نیست

  و در اینجا کارکردی نمادین دارد ..به شدت بیزارم ..

اما ..چون هیچ راهی  برای کاستن اندوه ..آن مرد نیافتم ...،.گفتم به او :

مثبت بیندیش !!!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 آبان1388ساعت   توسط اذر | 

 

 

چشم شکوفه ها را                                       

   برف سپید                        

می بندد         

و ...چشمها

           در جستجوی بهار که نیامد

 می گرید..                      

        لبهائیست هنوز    

  که به گل می خندد..             

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 آبان1388ساعت   توسط اذر | 

 

در سیه جاده سرنوشت با گامهایی لرزان به پیش می روم ...

و کلماتی گنگ زیر لب زمزمه می کنم :

سلام بر نیستی ،مرگ بر زندگی !

شقایق ها و لاله هایی که داستان زندگی مرا شنیده اند..

تلخ می گریند....

در آخر جاده ،پیر دل نیستی با چشمهای درشت خود..

مرا می نگردو لحظه ای بعدهمچون مادری مهربان مرا در آغوش می کشد...

باد که تا آخرین دقایق مرا همراهی می کرد،اکنون باز می گردد...

و مرگ ترسناک مرا ،برای دیگران بازگو می کند..

و آنها باز تلخ تر از تلخ ، می گریند......

...............

با مرگ چو منی به جهان هیچ کم مباد

چشمان هیچ کس پس من نم مباد ...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 آبان1388ساعت   توسط اذر | 

 

از میان نظرات وبلاگ :http://www.magma.blogfa.com

چه قدر ایمان خوب است! چه بد می کنند که می کوشند تا انسان را از ایمان محروم کنند.

 چه ستم کار مردمی هستند این به ظاهر دوستان بشر !

 دروغ می گویند ، دروغ ، نمی فهمند و نمی خواهند ، نمی توانند بخواهند.

اگر ایمان نباشد زندگی تکیه گاهش چه باشد؟


اگر عشق نباشد زندگی را چه آتشی گرم کند ؟


اگر نیایش نباشد زندگی را به چه کار شایسته ای صرف توان کرد ؟


اگر انتظار مسیحی ، امام قائمی ، موعودی در دل نباشد ماندن برای چیست ؟


اگر میعادی نباشد رفتن چرا؟


اگر دیداری نباشد دیدن چه سود؟


و اگر بهشت نباشد صبر و تحمل زندگی دوزخ چرا؟

 اگر ساحل آن رود مقدس نباشد بردباری در عطش از بهر چه؟


و من در شگفتم که آنها که می خواهند معبود را از هستی برگیرند،

 چگونه از انسان انتظار دارند تا در خلأ دم زند؟


دکتر شریعتی

 


تندیس آرش در کاخ سعد آباد(مهر ۸۸)

راستی این تندیس چه تشابهی با آرشی که در ذهن ماست دارد؟!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 آبان1388ساعت   توسط اذر | 

 

 
 
 
 همه بت هایم را می شکنم

تا فرش کنم بر راهی که تو بگذری

برای شنیدن ساز و سرود من

همه بت هایم را می شکنم ..

تا راه بی پایان غزلم، از سنگفرش بتهایی که در معبد

سنایششان چو عودی در اتش سوخته ام تو را

به نهانگاه درد من آویزد..

گر چه انسانی را در خود کشته ام

گر چه انسانی را در خود زاده ام

گر چه در سکوت درد بار خود مرگ و زندگی را شناخته ام

اما میان این هر دو ،شاخه جدا مانده من !..

میان این هر دو ،من لنگر پر رفت و آمد درد تلاش

بی توقف خویشم ..

و عشقم قفسی است، از پرنده خالی، افسرده و ملول ،در مسیر

توفان تلاشم، که بر درخت خشک بهت من آویخته مانده است

و با تکان سرسامی خاطره خیزش ،

سرداب مرموز قلبم را از زوزه های مبهم دردی کشنده می آکند،

اما

اما نیم شبی من خواهم رفت ،ازدنیایی که مال من نیست

از زمینی که به بیهوده مرا بدان بسته اند

و تو آنگاه خواهی دانست ..خون سبز من خواهی دانست

که جای چیزی در وجود تو خالیست

و تو آنگاه خواهی دانست

پرنده کوچک قفس خالی و منتظر من

خواهی دانست

که تنها مانده ای

با روح خودت

و بی کسیت را دردناکتر خواهی چشید زیر دندان غمت
 
غمی که من می برم

غمی که من می چشم

دیگر آن زمان گذشته است که من از درد جانگزایی که

هستم به صورتی دیگر در آیم ،
 
و در مقطع روحی که

شقاوتهای نادانی آن را ز هم دریده است

بهبود یابد..

دیگر آن زمان گذشته است ..و من

جاودانه به صورت دردی که زیر پوست تست مسخ گشته ام ..

انسانی را در خود کشته ام

انسانی را در خود زا ده ام

و در سکوت درد بار خود مرگ و زندگی را شناختم ..

اما میان این هر دو ،من، لنگر پررفت و آمد دردی

بیش نبودم، درد مقطع روحی که شقاوتهای
 
 نادانی آن را زهم دریده است ..

تنها

هنگامی که خاطره ات را می بوسم در می یابم دیری است

که  مرده ام 

چرا که لبان خود را از پیشانی خاطره تو سردتر می یابم ..

از پیشانی خاطره تو ای یار !

ای شاخه جدامانده من !

مرا به پیش خودت ببر سردار رویایی خوابهای سپید من

مرا به پیش خودت ببر ..
 

شعر از :شاملو 
+ نوشته شده در  سه شنبه 28 مهر1388ساعت   توسط اذر | 
 

 

با اجازه از روح پاک استاد مشیری :

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

نشستم ...شکستم...شکستم ..شکستم .

بی تو اما به چه حالی من این شعرو نوشتم  

 ***
 
سر دیوار بلندی که مرا از تو جدا می سازد

خاطر آزرده و غمگین هر صبح

می نشیند، مرغی آرام

و غروب مثل آن زردی بیمار که بر دیوار است
 
 می پرد از سر بام

باز هر صبح چو بگشایم چشم

منم و سایه دیوار بلندی که مرا
 
 از تو جدا می سازد

منم غمزده مرغی دیگر

که نه می خواند

نه پیامی دارد

و نه اندوه بزرگش را

می گشاید به شکایت منقار

کاش می شد قفس مرغان را دزدانه

می گشودم یک شب

و رهاشان می کردم

و سحر می دیدم

که نه دیوار به جا مانده و نه مرغی درآن
 
و تو اینجایی
ای مایه عمر

و تو اینجایی ای راحت جان ...

 
+ نوشته شده در  سه شنبه 28 مهر1388ساعت   توسط اذر | 

 


امروز کسی محرم اسرار کسی نیست ...

ما تجربه کردیم

کسی یار کسی نیست ...


+ نوشته شده در  یکشنبه 26 مهر1388ساعت   توسط اذر | 

 

امروز ۱۵ مهر روز بخشایش و دوستی از جشن مهرگان در ایران باستان است .

مهرگان بر شما نیک اندیشان مبارک

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 مهر1388ساعت   توسط اذر | 

 

تولددددددددددد

۳ سالگی وبلاگ مبارک

طفلی وب من !....

اخه تولدشو فراموش کرده بودم ..

روزهای تلخی که گذشت ..و هنوز هم ادامه داره ..

باعث شد ...فراموش کنم ..که ماه تولد دوست تنهاییهامه .

وب خوبم ..همه احساسات پاکم تقدیم تو ...

 

 ایتم کیک ..بفرمایین ..

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 مهر1388ساعت   توسط اذر | 


 

                          

 

ای دریغ .........

ای دریغ ...

استاد مشکاتیان هم رفت ............

رفت ........

افسوس ...

 

 

 


روزی را به یاد می آورم که استاد به اراک آمده بودند ...برای اجرا ..

جماعتی که خود را فرهیخته می دانستند (از جهت حساب بانکی و دستاوردهای مادی !!!)،

در سالن تشریف داشتند..من هم  خرسند از این اتفاق فرخنده که پرویز مشکاتیان

 استاد مسلم سنتور و آهنگساز مبتکر و خلاق ..قدم رنجه فرموده و دل اهالی شهرستان

 را شاد نموده اند..همراه  یکی از همکاران ..در سالن حضور داشتم ...

ما که فرصت را غنیمت می دانستیم ...وجودمان همه شور بود و توجه ..تا  قطعاتی

را که استاد می نواخت ،با گوش جان بشنویم ..

اما ...شمار زیادی از افراد ..که ..(کتابها را بر اساس رنگ جلد به صورت متری می خرند،

 تا ..کتابخانه اشان  ترکیب رنگ زیبایی داشته باشد!..)از ایجاد صدای باز کردن پاکت چیپس

و پفک و خوردن تخمه و همهمه و قهقهه ..دریغ نکردند ..و زنگ موبایلهایشان و مکالمه با

صدای بلند ..غرور جمعی را جریحه دار کرد....چرا که استاد .از نواختن باز می ایستادند تا

مسوول برنامه تذکر بدهند ..موبایلهایتان را خاموش کنید ..!! و یا ..از کسانیکه

همهمه می کنند،درخواست می شود ..آرام باشند ..تا آقای مشکاتیان ..ادامه بدهند..!

آن روز واقعا ...روز بدی بود ...چرا که  همگان دانستند .......

هنر ..در این کشور ..چه شانی  دارد!.!.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 31 شهریور1388ساعت   توسط اذر | 

 

از میان نظرات وبلاگ:

 http://garinmount.blogfa.com


براي آذر عزيز كه فمنيست نيست اما از درد و رنج زنان آزرده است....

"زنان و مردان با هم تفاوت دارند، در اين نکته ترديدی نيست

ولی بجای تاکيد روی کيفيتهای منفي زن و مرد چرا روی نقاط مثبت آنان تکيه نکنيم؟

بياييم از خانم ها شروع کنيم:

زنان مهربان ، عاشق و دلسوزند.

زنان وقتی که خوشحال هستند گريه ميکنند.

زنان برای نشان دادن توجه و علاقه هميشه کارهای کوچکي انجام می دهند.

آنان برای دست يابی فرزندانشان به بهترين چيزها از هيچ کاری دريغ نمی کنند.

زنان قدرت اين را دارند که حتی وقتی بسیار خسته هستند ونمی توانند روی پای خود

 بايستند،لبخند بزنند.

آنان می دانند که چگونه يک وعده غذايی را به فرصت تبديل کنند.

زنان ميدانند چگونه از پول خود بهترين بهره را ببرند..

آنان ميدانند چگونه يک دوست بيمار را تيمار کنند.

زنان شادی و خنده را بدنيا ارزانی می کنند.

زنان صادق و وفادارند.

زنان در زير آن ظاهر نرم، اراده پولادين دارند.

آنان برای ياری رساندن به دوستی محتاج همه کار می کنند.

زنان از بی عدالتی به آسانی به گريه می افتند..

آنان می دانند چگونه به يک مرد احساس پادشاه بودن بدهند.

زنان دنيا را مکانی شادتر برای زندگی می سازند.

حالا نوبت مردان است:


مردان برای حمل اشيای سنگين و کشتن سوسک و عنکبوتها خوبند.

تقديم به همه زنان

زن عشق می كارد و كینه درو می كند....دیه اش نصف دیه توست و

 مجازات زنایش با تو برابر...می تواند تنها یك همسر داشته باشد

 و تو مختار به داشتن چهار همسرهستی... برای ازدواجش ــ در هر سنی ـاجازه ولی لازم

است و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار می توانی ازدواج كنی...در محبسی به نام بكارت

زندانی است و تو...او كتك می خورد و تو محاكمه نمی شوی...او می زاید و تو برای فرزندش نام

 انتخاب می كنی...او درد می كشد و تو نگرانی كه كودك دختر نباشد...او بی خوابی می كشد

و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی...او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر.... و

هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛ پیر می شود و میمیرد...و قرن هاست

 كه او؛ عشق می كارد و كینه درو می كند چرا كه در چین و شیارهای صورت مردش به جای

 گذشت  زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش؛ گام های شتابزده

جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد؛ سینه ای را به یاد می اورد كه تهی از دل بوده

و پیری مرد رفتن  و فقط رفتن را در دل او زنده می كند...و اینها همه كینه است كه كاشته

می شود در قلب مالامال  از درد...! و این, رنج است."

 (دکتر علی شریعتی)


+ نوشته شده در  یکشنبه 29 شهریور1388ساعت   توسط اذر | 

 

 

موج می آمد ،چون کوه و به ساحل می خورد!

از دل تیره امواج بلند آوا

که غریقی را در خویش فرو می برد

و غریوش را با مشت فرو می کشت

نعره ای خسته و خونین بشریت را

به کمک می طلبید:

"آی آدمها ..

آی آدمها..."

ما شنیدیم و به یاری نشتابیدیم !

به خیالی که قضا

به گمانی که قدر ،بر سر آن خسته ،گذاری بکند!

"دستی از غیب برون آید و کاری بکند"

هیچ یک حتی از جای نجنبیدیم !

آستین ها را بالا نزدیم

دست آن غرقه در امواج بلا را نگرفتیم

تا از آن مهلکه -شاید-برهانیمش

به کناری برسانیمش !..

موج می آمد ،چون کوه و به ساحل می ریخت .

با غریوی

که به خاموشی می پیوست

با غریقی که در آن ورطه ،به کف ها، به هوا

چنگ می زد،می آویخت ..

ما نمی دانستیم

این که در چنبر گرداب گرفتار شده ست

این نگون بخت که این گونه نگونسار شده ست

این منم ،

این تو،

آن همسایه ،

آن انسان !

این ماییم !

ما ،همان جمع پراکنده ،

همان تنها ،

آن تنهاهاییم !

همه خاموش نشستیم و تماشا کردیم .

آن صدا ،اما خاموش نشد.

"آی آدمها .."

"آی آدمها..."

آن صدا هرگز خاموش نخواهد شد،

آن صدا در همه جا دائم در پرواز است !

تا به دنیا دلی از هول ستم می لرزد

خاطری آشفته ست

دیده ای گریان است

هر کجا دست نیاز بشری هست دراز

آن صدا در همه آفاق طنین انداز است ..

آه اگر با دل و جان گوش کنیم

آه اگر وسوسه نان را ،یک لحظه فراموش کنیم

"آی آدمها " را

در همه جا می شنویم

در پی آن همه خون

که بر این خاک چکید

ننگ مان باد این جان !

شرم مان باد این نان !

ما نشستیم و تماشا کردیم !

در شب تار جهان

در گذرگاهی ،تا این حد ظلمانی و توفانی !

در دل این همه آشوب و پریشانی

این که از پای فرو می افتد

این که بر دار نگونسار شده ست

این که با مرگ در افتاده ست

این هزاران و هزاران که فرو افتادند

این منم ،

این تو،

آن همسایه ،

آن انسان ،

این ماییم !

ما

همان جمع پراکنده ،همان تنها

آن تنهاهاییم

این همه موج بلا در همه جا می بینیم

"آی آدمها" را می شنویم

نیک می دانیم

دستی از غیب نخواهد آمد

هیچ یک حتی یکبار نمی گوییم

با ستمکاری نادانی ،این گونه مدارا نکنیم

آستین ها را بالا بزنیم

دست در دست هم از پهنه آفاق برانیمش

مهربانی را ،

دانایی را ،

بر بلندی جهان ،

بنشانیمش !

"آی آدمها ..!

موج می آید.....

 جاودانه یاد ،فریدون  مشیری

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 شهریور1388ساعت   توسط اذر | 

 

راز نگاه چیست ؟

نگاهی که می شد ..فهمید ..در آن چیست ..!..

 می شد حس کرد ..

در آن نگاه درد بود ..

رنج بود ..

درد جدا شدن برگ از شاخه ..

این را ..  من می فهمیدم ....من می فهمیدم

کاش نمی فهمیدم ....

و امروز ..زجر نمی کشیدم ...

آه ..زجر نمی کشیدم ..

"سهم من ...گردش خون آلودی ..

در باغ خاطره هاست ..

سهم من پایین رفتن از یک پله متروک است ..

و به چیزی در غربت و پوسیدگی واصل گشتن .."۱

راستی !...کسی ناله  برگهای محتضر  پاییز را زیر پایش شنید؟

آه ..درک ناله برگهای نیمه جان

چون ... درک نگاه ..او که می رفت ..

اما ..ریشه هایش ..آنجا ..بود ..

که از پس سالها ...

من ..آن نگاه را ..

هر بار ..به شکلی ..مفهومی ..که .در لحظه ..خواسته ام ..

معنی کرده ام ...

و در زوایای ذهنم ..تکرار شده است ..

آن نگاه ...آخر .....هر بار ...عمیقتر ...و اشک انگیز تر ..

و گفته اخر.. :"نگاه من در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد ..

و در این حسی هست ..

که من آن را با ادراک ماه و

 با دریافت ظلمت خواهم آمیخت ..." ۲

آه .....

۱و ۲=شعر از فروغ  

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 شهریور1388ساعت   توسط اذر | 

 

 

 

آیا

باید

خون رگان خود را

قطره

قطره

قطره

بگریم ...؟

تا

باورم کنند؟...........!!!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 شهریور1388ساعت   توسط اذر | 

 

وه چه بی رنگ و بی نشان که منم

کی ببینم مرا چنان که منم

مولوی


 

از کسان بسیاری که هستیم

که هستم

نمی توانم یکی را نشان دهم

آنان برای من

در پوشش جامه ها گم شده اند

آنان به شهر دیگری کوچ کرده اند

هنگامی که همه چیز گویا چنان است

که مرا

آدمی باهوش جلوه دهد

ابلهی که من او را در خود پنهان می دارم

زمام سخنم را به دست می گیرد

و دهانم را اشغال می کند

چه کنم تا خود را بشناسم ؟

چگونه می توانم

خود را از نو بسازم ؟

پابلو نرودا

 

+ نوشته شده در  جمعه 13 شهریور1388ساعت   توسط اذر | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
سحر به بوی نسیمت به مژده جان سپرم
اگر امان دهد امشب فراق را سحرم
چو بگذری قدمی بر دوچشم من بگذار
یاد کن که از شمار خاک درم
هست در شهر محبت تازه ها
در کتاب دوستی شیرازه ها
غیر عشقت هیچ در تقریر نیست
دل به یاد عشق هرگز پیر نیست
همچو فرهاد بود کوه کنی پیشه ما
کوه ما سینه ما ،ناخن ما تیشه ما
بهر یک جرعه می منت ساقی نکشیم
اشک ما باده ما ،دیده ما شیشه ماست
"ادیب نیشابوری "

پیوندهای روزانه

ما دونفر
دنیای خاکستری
شبکه سراسری املاک ایران
اپلود
مرداب سبز
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
پیوندها
بنیاد گلشیری
اسمان ابی
گروه کوهنوردی پرواز اراک
لینک
چه کنم با دل تنها
اقلیم هرز
سایت تخصصی موبایل
گالری ایمان ملکی
زنبور دار
آپلود
آقایوسف
فواد
محمدهادی
آقای معنوی
دست نوشته
دیرتش باد
دکتر شریعتی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

کد آهنگ

 
< قالب و كدهاي جاوا > http://bestp30.ir/post/84