تبليغاتX
از رنجی که می بریم
ادبی اجتماعی

 

از رنجی که می بریم! ..هر روز ..

"ام اس" ....وقتی  بیمار  با پاهای لرزان و قامت شکسته ..به سختی قدم بر میدارد ..

 من دورشدنش را تماشا می کنم ... کاش فقط رنج بیماری داشت ..که هزینه ها .

گامهایش را کش دارتر می کند ..چون نومیدی به زوایای روحش رخنه کرده ..

تلاشهای انجمن ..وسرانجام ...کمک دولت ..و شاید ...وزیری جدید ..تصمیم بر قطع آن

داشته باشد ..اه ....کشورهای منطقه و چند کشور در افریقا و امریکای جنوبی ....از ..

این بیماران به یاری نیازمند ترند ..اه ..طفلک هموطن بیمار من ..

امروز ..یکیشان ..چنان دردمندانه گفت ..که ..نشستم و دقایقی ..برای او از امید ...

حرف زدم ...در سرزمین کنونی من ..که وزارتخانه ها گردونه قدرتند و ادارات و

سازمانها ملوک الطوایفی اداره می شوند و باندهای تشکیلاتی ..اتوبوسی می آیند

 و میروند ..و تاریخ مصرف هر مدیر ۳ سال است ..و اگر لایق باشد بیشتر از ..یک هفته

 و شاید یک ماه ..نمی تواند فضای مسموم و جو موروثی را تحمل کند ..و مدیران می آیند

..که رانت خواری کنند و در پرونده سازمانی و استخدامیشان پست اجرایی ثبت شود و در

حاشیه، سفر حج و اروپا با هزینه دولت و رفتن به سمیهتل و سمیناهار و سمی تفریح

(در قالب سمینارهای رهگشا!)..داشته باشند..،کسی برای تعویض و ترمیم ساختار

نمی آید ..و نباید بیاید ..قرار نیست کسی مسیر آب را برگرداند ..پس کمک دولت ...

......منتی است !و حتی گاهی .. سلیقه ای!!و وزارتخانه هم

 مطلع نیست ..

افسوس بر هموطنان نجیب من ...اه از زمانیکه دردمند نیز باشند ...و هر روز ..شاهد

 اشکهایی هستم ..که از رنج درون ..سرچشمه می گیرد ..و این فقط یک نمونه از

اینگونه بیماریها ست .

و من امروز ..بیمار دردمند را ..به امید دعوت کردم !!!...و گفتم ..به غمها فکر کردن

 برای تو و بیماریت ..سم است ..مثبت بیندیش !!.

.از جمله "مثبت بیندیش" که در کشور ما هیچ مصداقی برای آن نیست

  و در اینجا کارکردی نمادین دارد ..به شدت بیزارم ..

اما ..چون هیچ راهی  برای کاستن اندوه ..آن مرد نیافتم ...،.گفتم به او :

مثبت بیندیش !!!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 آبان1388ساعت   توسط اذر | 

 

.....یک  روز تنها نشسته بودم،..حزن و رها شدگی عمیقی مرا در برگرفت .. 

..لحظاتی خود را در بستر مر گ تصویر کردم ..احساس خوبی به من دست

داد ..بعد ..نگاهی   به اطرافم  انداختم ..نگاهی با سرزنش ..و تمسخر ..به کتابها

نگاه کردم ..با چه شور و وجدی هر کدام را تهیه کرده ام ..از بعضی خاطرات خوش

دارم ..یکی را آن دوست رفته ..آن یار سفرکرده ..آن نازنین ..هدیه کرده ..آه آن

کتاب ...چقدر در پیش بودم ..در شهرستان ،گفتند چیست ؟خوردنی

 است ؟پوشیدنی ؟و ..من با زهرخندی فروشندگان را در واماندگیشان تنها

گذاشتم و به  تهران دویدم ...در گوشه ویترین  یک کتابفروشی کتاب

محبوبم را یافتم که در خاک غنوده بود !

  ..کتابهای چند جلدی را با تماس و سفارش و تمنا و اگر و چون شمایید،

برایم ارسال کردند ..و کتبی که در نمایشگاه در جستجویشان بودم و ...با چه زحمت

طاقت فرسایی یافتمشان .برای هر کدام می نوانم سرگذشتی نقل کنم ..غم انگیز

  و یا خنده دار ..تلخ و یا شیرین ..بسیار با کتابها گریستم و به خشم آمدم و

خندیدم ..با قهرمانانشان زندگی کردم ..

و بعد فیلمهایشان را از خود راندم ..که امانتدار نبوده است و باید به کتاب محبوبم

 وفادار می بود.. .. و شوق خواندنم در لابلای اشعار آفریدگاران سرود و ترانه ،چنان

می دوید که گویی شاعر لحظه لحظه از سرودنش را با من بوده است ..

 .مجلات و ماهنامه هایی که سالها .. هر ماه ..چشمم به دیدار یکیشان

 روشن می شود ..

.و اگر یک شماره را از دست بدهم، با دفتر آن نشریه وزین تماس و

 خواهش که ارشیوم ناقص می شود..و با چه جذبه و خلسه ای میخوانمشان

که ...پیرامونم را از یاد می برم .. 

.و کاستهایی که آرشیو کرده ام .ازاساتید  موسیقی ایرانی و یا ..خارجی ..و .

حالا که دیگر کاست ..جز برای ارشیو نیست ..عزیزشان می دارم ..و با هر

 آلبوم و یا تصنیف ..خاطره دارم ..و بعضی  یادگاریست ..از دوستی ..و  ..سازی

 که هر از گاهی .در آغوش ...می گیرمش و نوایی ..و بسیار پریشان می شوم،

 اگر کودکی از خاندانمان  بخواهد به سیمهایش تعرضی بکند ...و البومهای

 کاغذی و دی وی دی هایی که ارشیو عکس هستند ..و فیلمهایی که

 دوست می دارم و ...

آری ....این وابستگیها ...علایق ...

راستی بعد از مرگم اینها چه خواهند شد؟میدانم ...کسی احساسات

و اشکهاو خاطرات همزادشان را نخواهد فهمید ..هر یک به سویی .

......روان خواهند شد ..بی انکه دقایق و ثانیه هایی از روزگار زیستنم .را با آنها 

 کسی حس کند....این همه دلبستگی و دوستداری با من در خاک خواهد شد ..

ابزاری که روحم را تسخیر کرده بود،در پس من چه بی ارزش !!!

اینها که برشمردم ..علایق صرفا معنوی است!..و از دیگر وابستگیها نمی گویم،

که بی ارزش و منقولند ..و موروثی و بی روح ..دیوارند وآهن وخاکند و آجر ....

.چه بی معنی است!...ما روحی در جنبش هستیم ...همین ...  

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 آبان1388ساعت   توسط اذر | 

 

 

چشم شکوفه ها را                                       

   برف سپید                        

می بندد         

و ...چشمها

           در جستجوی بهار که نیامد

 می گرید..                      

        لبهائیست هنوز    

  که به گل می خندد..             

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 آبان1388ساعت   توسط اذر | 

 

در سیه جاده سرنوشت با گامهایی لرزان به پیش می روم ...

و کلماتی گنگ زیر لب زمزمه می کنم :

سلام بر نیستی ،مرگ بر زندگی !

شقایق ها و لاله هایی که داستان زندگی مرا شنیده اند..

تلخ می گریند....

در آخر جاده ،پیر دل نیستی با چشمهای درشت خود..

مرا می نگردو لحظه ای بعدهمچون مادری مهربان مرا در آغوش می کشد...

باد که تا آخرین دقایق مرا همراهی می کرد،اکنون باز می گردد...

و مرگ ترسناک مرا ،برای دیگران بازگو می کند..

و آنها باز تلخ تر از تلخ ، می گریند......

...............

با مرگ چو منی به جهان هیچ کم مباد

چشمان هیچ کس پس من نم مباد ...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 آبان1388ساعت   توسط اذر | 

 

از میان نظرات وبلاگ :http://www.magma.blogfa.com

چه قدر ایمان خوب است! چه بد می کنند که می کوشند تا انسان را از ایمان محروم کنند.

 چه ستم کار مردمی هستند این به ظاهر دوستان بشر !

 دروغ می گویند ، دروغ ، نمی فهمند و نمی خواهند ، نمی توانند بخواهند.

اگر ایمان نباشد زندگی تکیه گاهش چه باشد؟


اگر عشق نباشد زندگی را چه آتشی گرم کند ؟


اگر نیایش نباشد زندگی را به چه کار شایسته ای صرف توان کرد ؟


اگر انتظار مسیحی ، امام قائمی ، موعودی در دل نباشد ماندن برای چیست ؟


اگر میعادی نباشد رفتن چرا؟


اگر دیداری نباشد دیدن چه سود؟


و اگر بهشت نباشد صبر و تحمل زندگی دوزخ چرا؟

 اگر ساحل آن رود مقدس نباشد بردباری در عطش از بهر چه؟


و من در شگفتم که آنها که می خواهند معبود را از هستی برگیرند،

 چگونه از انسان انتظار دارند تا در خلأ دم زند؟


دکتر شریعتی

 


تندیس آرش در کاخ سعد آباد(مهر ۸۸)

راستی این تندیس چه تشابهی با آرشی که در ذهن ماست دارد؟!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 آبان1388ساعت   توسط اذر | 

 

 
 
 
 همه بت هایم را می شکنم

تا فرش کنم بر راهی که تو بگذری

برای شنیدن ساز و سرود من

همه بت هایم را می شکنم ..

تا راه بی پایان غزلم، از سنگفرش بتهایی که در معبد

سنایششان چو عودی در اتش سوخته ام تو را

به نهانگاه درد من آویزد..

گر چه انسانی را در خود کشته ام

گر چه انسانی را در خود زاده ام

گر چه در سکوت درد بار خود مرگ و زندگی را شناخته ام

اما میان این هر دو ،شاخه جدا مانده من !..

میان این هر دو ،من لنگر پر رفت و آمد درد تلاش

بی توقف خویشم ..

و عشقم قفسی است، از پرنده خالی، افسرده و ملول ،در مسیر

توفان تلاشم، که بر درخت خشک بهت من آویخته مانده است

و با تکان سرسامی خاطره خیزش ،

سرداب مرموز قلبم را از زوزه های مبهم دردی کشنده می آکند،

اما

اما نیم شبی من خواهم رفت ،ازدنیایی که مال من نیست

از زمینی که به بیهوده مرا بدان بسته اند

و تو آنگاه خواهی دانست ..خون سبز من خواهی دانست

که جای چیزی در وجود تو خالیست

و تو آنگاه خواهی دانست

پرنده کوچک قفس خالی و منتظر من

خواهی دانست

که تنها مانده ای

با روح خودت

و بی کسیت را دردناکتر خواهی چشید زیر دندان غمت
 
غمی که من می برم

غمی که من می چشم

دیگر آن زمان گذشته است که من از درد جانگزایی که

هستم به صورتی دیگر در آیم ،
 
و در مقطع روحی که

شقاوتهای نادانی آن را ز هم دریده است

بهبود یابد..

دیگر آن زمان گذشته است ..و من

جاودانه به صورت دردی که زیر پوست تست مسخ گشته ام ..

انسانی را در خود کشته ام

انسانی را در خود زا ده ام

و در سکوت درد بار خود مرگ و زندگی را شناختم ..

اما میان این هر دو ،من، لنگر پررفت و آمد دردی

بیش نبودم، درد مقطع روحی که شقاوتهای
 
 نادانی آن را زهم دریده است ..

تنها

هنگامی که خاطره ات را می بوسم در می یابم دیری است

که  مرده ام 

چرا که لبان خود را از پیشانی خاطره تو سردتر می یابم ..

از پیشانی خاطره تو ای یار !

ای شاخه جدامانده من !

مرا به پیش خودت ببر سردار رویایی خوابهای سپید من

مرا به پیش خودت ببر ..
 

شعر از :شاملو 
+ نوشته شده در  سه شنبه 28 مهر1388ساعت   توسط اذر | 
 

 

با اجازه از روح پاک استاد مشیری :

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

نشستم ...شکستم...شکستم ..شکستم .

بی تو اما به چه حالی من این شعرو نوشتم  

 ***
 
سر دیوار بلندی که مرا از تو جدا می سازد

خاطر آزرده و غمگین هر صبح

می نشیند، مرغی آرام

و غروب مثل آن زردی بیمار که بر دیوار است
 
 می پرد از سر بام

باز هر صبح چو بگشایم چشم

منم و سایه دیوار بلندی که مرا
 
 از تو جدا می سازد

منم غمزده مرغی دیگر

که نه می خواند

نه پیامی دارد

و نه اندوه بزرگش را

می گشاید به شکایت منقار

کاش می شد قفس مرغان را دزدانه

می گشودم یک شب

و رهاشان می کردم

و سحر می دیدم

که نه دیوار به جا مانده و نه مرغی درآن
 
و تو اینجایی
ای مایه عمر

و تو اینجایی ای راحت جان ...

 
+ نوشته شده در  سه شنبه 28 مهر1388ساعت   توسط اذر | 

 


امروز کسی محرم اسرار کسی نیست ...

ما تجربه کردیم

کسی یار کسی نیست ...


+ نوشته شده در  یکشنبه 26 مهر1388ساعت   توسط اذر | 

 

امروز ۱۵ مهر روز بخشایش و دوستی از جشن مهرگان در ایران باستان است .

مهرگان بر شما نیک اندیشان مبارک

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 مهر1388ساعت   توسط اذر | 

 

تولددددددددددد

۳ سالگی وبلاگ مبارک

طفلی وب من !....

اخه تولدشو فراموش کرده بودم ..

روزهای تلخی که گذشت ..و هنوز هم ادامه داره ..

باعث شد ...فراموش کنم ..که ماه تولد دوست تنهاییهامه .

وب خوبم ..همه احساسات پاکم تقدیم تو ...

 

 ایتم کیک ..بفرمایین ..

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 مهر1388ساعت   توسط اذر | 


 

                          

 

ای دریغ .........

ای دریغ ...

استاد مشکاتیان هم رفت ............

رفت ........

افسوس ...

 

 

 


روزی را به یاد می آورم که استاد به اراک آمده بودند ...برای اجرا ..

جماعتی که خود را فرهیخته می دانستند (از جهت حساب بانکی و دستاوردهای مادی !!!)،

در سالن تشریف داشتند..من هم  خرسند از این اتفاق فرخنده که پرویز مشکاتیان

 استاد مسلم سنتور و آهنگساز مبتکر و خلاق ..قدم رنجه فرموده و دل اهالی شهرستان

 را شاد نموده اند..همراه  یکی از همکاران ..در سالن حضور داشتم ...

ما که فرصت را غنیمت می دانستیم ...وجودمان همه شور بود و توجه ..تا  قطعاتی

را که استاد می نواخت ،با گوش جان بشنویم ..

اما ...شمار زیادی از افراد ..که ..(کتابها را بر اساس رنگ جلد به صورت متری می خرند،

 تا ..کتابخانه اشان  ترکیب رنگ زیبایی داشته باشد!..)از ایجاد صدای باز کردن پاکت چیپس

و پفک و خوردن تخمه و همهمه و قهقهه ..دریغ نکردند ..و زنگ موبایلهایشان و مکالمه با

صدای بلند ..غرور جمعی را جریحه دار کرد....چرا که استاد .از نواختن باز می ایستادند تا

مسوول برنامه تذکر بدهند ..موبایلهایتان را خاموش کنید ..!! و یا ..از کسانیکه

همهمه می کنند،درخواست می شود ..آرام باشند ..تا آقای مشکاتیان ..ادامه بدهند..!

آن روز واقعا ...روز بدی بود ...چرا که  همگان دانستند .......

هنر ..در این کشور ..چه شانی  دارد!.!.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 31 شهریور1388ساعت   توسط اذر | 

 

از میان نظرات وبلاگ:

 http://garinmount.blogfa.com


براي آذر عزيز كه فمنيست نيست اما از درد و رنج زنان آزرده است....

"زنان و مردان با هم تفاوت دارند، در اين نکته ترديدی نيست

ولی بجای تاکيد روی کيفيتهای منفي زن و مرد چرا روی نقاط مثبت آنان تکيه نکنيم؟

بياييم از خانم ها شروع کنيم:

زنان مهربان ، عاشق و دلسوزند.

زنان وقتی که خوشحال هستند گريه ميکنند.

زنان برای نشان دادن توجه و علاقه هميشه کارهای کوچکي انجام می دهند.

آنان برای دست يابی فرزندانشان به بهترين چيزها از هيچ کاری دريغ نمی کنند.

زنان قدرت اين را دارند که حتی وقتی بسیار خسته هستند ونمی توانند روی پای خود

 بايستند،لبخند بزنند.

آنان می دانند که چگونه يک وعده غذايی را به فرصت تبديل کنند.

زنان ميدانند چگونه از پول خود بهترين بهره را ببرند..

آنان ميدانند چگونه يک دوست بيمار را تيمار کنند.

زنان شادی و خنده را بدنيا ارزانی می کنند.

زنان صادق و وفادارند.

زنان در زير آن ظاهر نرم، اراده پولادين دارند.

آنان برای ياری رساندن به دوستی محتاج همه کار می کنند.

زنان از بی عدالتی به آسانی به گريه می افتند..

آنان می دانند چگونه به يک مرد احساس پادشاه بودن بدهند.

زنان دنيا را مکانی شادتر برای زندگی می سازند.

حالا نوبت مردان است:


مردان برای حمل اشيای سنگين و کشتن سوسک و عنکبوتها خوبند.

تقديم به همه زنان

زن عشق می كارد و كینه درو می كند....دیه اش نصف دیه توست و

 مجازات زنایش با تو برابر...می تواند تنها یك همسر داشته باشد

 و تو مختار به داشتن چهار همسرهستی... برای ازدواجش ــ در هر سنی ـاجازه ولی لازم

است و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار می توانی ازدواج كنی...در محبسی به نام بكارت

زندانی است و تو...او كتك می خورد و تو محاكمه نمی شوی...او می زاید و تو برای فرزندش نام

 انتخاب می كنی...او درد می كشد و تو نگرانی كه كودك دختر نباشد...او بی خوابی می كشد

و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی...او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر.... و

هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛ پیر می شود و میمیرد...و قرن هاست

 كه او؛ عشق می كارد و كینه درو می كند چرا كه در چین و شیارهای صورت مردش به جای

 گذشت  زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش؛ گام های شتابزده

جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد؛ سینه ای را به یاد می اورد كه تهی از دل بوده

و پیری مرد رفتن  و فقط رفتن را در دل او زنده می كند...و اینها همه كینه است كه كاشته

می شود در قلب مالامال  از درد...! و این, رنج است."

 (دکتر علی شریعتی)


+ نوشته شده در  یکشنبه 29 شهریور1388ساعت   توسط اذر | 

 

 

موج می آمد ،چون کوه و به ساحل می خورد!

از دل تیره امواج بلند آوا

که غریقی را در خویش فرو می برد

و غریوش را با مشت فرو می کشت

نعره ای خسته و خونین بشریت را

به کمک می طلبید:

"آی آدمها ..

آی آدمها..."

ما شنیدیم و به یاری نشتابیدیم !

به خیالی که قضا

به گمانی که قدر ،بر سر آن خسته ،گذاری بکند!

"دستی از غیب برون آید و کاری بکند"

هیچ یک حتی از جای نجنبیدیم !

آستین ها را بالا نزدیم

دست آن غرقه در امواج بلا را نگرفتیم

تا از آن مهلکه -شاید-برهانیمش

به کناری برسانیمش !..

موج می آمد ،چون کوه و به ساحل می ریخت .

با غریوی

که به خاموشی می پیوست

با غریقی که در آن ورطه ،به کف ها، به هوا

چنگ می زد،می آویخت ..

ما نمی دانستیم

این که در چنبر گرداب گرفتار شده ست

این نگون بخت که این گونه نگونسار شده ست

این منم ،

این تو،

آن همسایه ،

آن انسان !

این ماییم !

ما ،همان جمع پراکنده ،

همان تنها ،

آن تنهاهاییم !

همه خاموش نشستیم و تماشا کردیم .

آن صدا ،اما خاموش نشد.

"آی آدمها .."

"آی آدمها..."

آن صدا هرگز خاموش نخواهد شد،

آن صدا در همه جا دائم در پرواز است !

تا به دنیا دلی از هول ستم می لرزد

خاطری آشفته ست

دیده ای گریان است

هر کجا دست نیاز بشری هست دراز

آن صدا در همه آفاق طنین انداز است ..

آه اگر با دل و جان گوش کنیم

آه اگر وسوسه نان را ،یک لحظه فراموش کنیم

"آی آدمها " را

در همه جا می شنویم

در پی آن همه خون

که بر این خاک چکید

ننگ مان باد این جان !

شرم مان باد این نان !

ما نشستیم و تماشا کردیم !

در شب تار جهان

در گذرگاهی ،تا این حد ظلمانی و توفانی !

در دل این همه آشوب و پریشانی

این که از پای فرو می افتد

این که بر دار نگونسار شده ست

این که با مرگ در افتاده ست

این هزاران و هزاران که فرو افتادند

این منم ،

این تو،

آن همسایه ،

آن انسان ،

این ماییم !

ما

همان جمع پراکنده ،همان تنها

آن تنهاهاییم

این همه موج بلا در همه جا می بینیم

"آی آدمها" را می شنویم

نیک می دانیم

دستی از غیب نخواهد آمد

هیچ یک حتی یکبار نمی گوییم

با ستمکاری نادانی ،این گونه مدارا نکنیم

آستین ها را بالا بزنیم

دست در دست هم از پهنه آفاق برانیمش

مهربانی را ،

دانایی را ،

بر بلندی جهان ،

بنشانیمش !

"آی آدمها ..!

موج می آید.....

 جاودانه یاد ،فریدون  مشیری

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 شهریور1388ساعت   توسط اذر | 

 

راز نگاه چیست ؟

نگاهی که می شد ..فهمید ..در آن چیست ..!..

 می شد حس کرد ..

در آن نگاه درد بود ..

رنج بود ..

درد جدا شدن برگ از شاخه ..

این را ..  من می فهمیدم ....من می فهمیدم

کاش نمی فهمیدم ....

و امروز ..زجر نمی کشیدم ...

آه ..زجر نمی کشیدم ..

"سهم من ...گردش خون آلودی ..

در باغ خاطره هاست ..

سهم من پایین رفتن از یک پله متروک است ..

و به چیزی در غربت و پوسیدگی واصل گشتن .."۱

راستی !...کسی ناله  برگهای محتضر  پاییز را زیر پایش شنید؟

آه ..درک ناله برگهای نیمه جان

چون ... درک نگاه ..او که می رفت ..

اما ..ریشه هایش ..آنجا ..بود ..

که از پس سالها ...

من ..آن نگاه را ..

هر بار ..به شکلی ..مفهومی ..که .در لحظه ..خواسته ام ..

معنی کرده ام ...

و در زوایای ذهنم ..تکرار شده است ..

آن نگاه ...آخر .....هر بار ...عمیقتر ...و اشک انگیز تر ..

و گفته اخر.. :"نگاه من در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد ..

و در این حسی هست ..

که من آن را با ادراک ماه و

 با دریافت ظلمت خواهم آمیخت ..." ۲

آه .....

۱و ۲=شعر از فروغ  

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 شهریور1388ساعت   توسط اذر | 

 

 

 

آیا

باید

خون رگان خود را

قطره

قطره

قطره

بگریم ...؟

تا

باورم کنند؟...........!!!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 شهریور1388ساعت   توسط اذر | 

 

وه چه بی رنگ و بی نشان که منم

کی ببینم مرا چنان که منم

مولوی


 

از کسان بسیاری که هستیم

که هستم

نمی توانم یکی را نشان دهم

آنان برای من

در پوشش جامه ها گم شده اند

آنان به شهر دیگری کوچ کرده اند

هنگامی که همه چیز گویا چنان است

که مرا

آدمی باهوش جلوه دهد

ابلهی که من او را در خود پنهان می دارم

زمام سخنم را به دست می گیرد

و دهانم را اشغال می کند

چه کنم تا خود را بشناسم ؟

چگونه می توانم

خود را از نو بسازم ؟

پابلو نرودا

 

+ نوشته شده در  جمعه 13 شهریور1388ساعت   توسط اذر | 
 

 

 

"هنر این است :،که انسان در جامعه الوده ،الوده نباشد..."

همیشه سعی کرده ام خوشبین باشم ..امیدوار ....... 

میتوانم با جرات بگویم :تن به نومیدی نداده ام ...در مسیر

آتش و خنجر و زحم بوده ام ..زخم خورده ام ..آتش گرفته ام ..

و صداقتم ..رنگ غم گرفت ...اما ...ننشستم !ایستادم ..ایستادم ..

در این ملک که زنده بودن تصادفی است ..سقوط نکردن ..و انسان

بودن ..رزمایش است ..جنگی است درونی و بیرونی ...در این ملک

هیچ چیز منطقی نیست ..در این گوشه از دنیا که ...مردمش ..همیشه

شکل حکومتشان بوده ..و بشدت تابع شرایط محیط هستند ..هر گونه

گفتمانی از انچه درست و قانونی و شایسته است ..نابجاست ....

در اینجا ..قوانین هستند .،.اما ..هرگز اجرا نمیشوند .الا برای انان که

 زر و زور ندارند.. 

قوانین نوشته شده اند ..اما هزاران قانون نانوشته هست ..که بر

اساس آن ..این ملک ..ادامه حیات می دهد..

در این سرزمین ، فقط دو اتفاق مهم را باور کن :تولد و مرگ !

مردم ما انقدر نجیبند ..که چون در مواجهه با نابهنجاریها و باندبازیها ،

هزارفامیل ،مافیای دارو ،درمان ،اموزش و پروش ،آموزش عالی ،

ثبت اسناد و ......هر انچه فکر کنید...،نومید شدند...به نذر و نیاز

می پردازند ...و انجا نیز ..مافیای ..بت سازی در سراسر کشور ..برپاست ..

و درامد آن بتکده ها ..نیز از آن، مافیای قدرت است ...!!!

و از همین روست ،که ...علی ..از خدا برتر می شود...!!چون ...

.چنین می خواهند ..!!!

دیرزمانیست که از اعراب زخم خورده ایم ..اما ...هنوز یک زخم .

.التیام نمی پذیرد .. زخمی که از خنجر شیخ صفی ..بر باورهای پاک مردم

فرود امد ...

هزاران سال ..باید کوشید ..تا اعتقادات مردمان پاک را ..اصلاح کرد ..

در خواب گرانی فرو رفته ایم ..خوابی که ...خود نمی خواهیم بیدار شویم !

افسوس بر این قوم نجیب ..!!!ا..اینک....آرام آرام  ...برای .سرزمینم ..

و مردمش ....بیمناک می شوم ..و تن به افسردگی می دهم ..

شکوه و عظمت دیرین کجا ...و انحطاط ویرانگر و پرشتاب امروز ..کجا !!!

شهریاران بود و خاک مهربانان این دیار

مهربانی کی سرآمد شهریارانرا چه شد

 

  

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 شهریور1388ساعت   توسط اذر | 

 

زن تبسم زیبای خداوند..

 

Momentary Glance 

اثر:Morgan Weistling

راستی که زنان در جهان بسیار مورد تبعیض و تعرض واقع می شوند،چرا نگاه مردان

به زنان ،از مرزهای جنسی فراتر نمیرود؟

هر تفکر باطلی زائیده اندیشه بیماریست ..در سراسر جهان ،زنان مورد آزار جنسی و

 توهین و تحقیر قرار می گیرند،ایده های آنان به هیچ گرفته می شودو در بسیاری  از

 موارد جنسیتشان  در خدمت نوع شغل آنهاست .در آن سو ی مرزها برهنه اش

 میدارند ،تا ابزاری جهت فروش تولیدات و  گسترش فرهنگ استعماری اشان باشد

و در این سو که جزیره ای منفک از جهان واقعی است ،وضعیت زنان اسفناکتراست .

در مشرق زمین زنان از دیرباز  جز برای مطبخ و خوابگاه نقشی نداشته اند وچون

خواستند از این پوسته بیرون آیند ،نقش زنان غربی به آنها سپرده شد و ناگاه خود

را بی هویت یافتند :نه می توانستند ،افسار گسیختگی و بیقیدی زنان دنیای

 آزاد را بپذیرند و نه تمایل داشتند به حرمسرا و مطبخ باز گردند ...

اینک این تضاد ضربه مهلکی به ارکان خانواده وارد کرده است :زنان میخواهند مستقل

 باشند و برای این منظور ،خواهان به دست آوردن  شغل هستند و چون بر شغلی

تصدی یافتند ،اولین اقدام آنها خرید مستغلات ،اتومبیل شخصی و ..است و با این

روش شفافترین خط کشی ها  و تزریق روح بیگانگی به ارکان خانواده انجام می شود

و یک ارزش سطحی است که امنیت و احترام او را در جامعه تضمین نمی کند...

و در اجتماع ،غافل ا ز انکه  نظام اداری ما مرد سالارانه است و مشاغل کلیدی و

پست های حساس هرگز در اختیار زنان قرار نمی گیردو حتی ظرفیت دانشگاهها  بر

 اساس جنس برتر اختصاص می یابد..و حقوق معیشتی زنان با مردان برابر نیست ..و

 زنان چون در تنگنا قرار می گیرند ..درمی یابند که قانونگذار چه زیرکانه ،قوانین

جاهلیت را در دادگاههای خانواده  در مورد زنان تدوین کرده است ...و او به ایین بی

ارزش مهریه دلخوش کرده است ....

جز در  معدودی از کشورهای جهان ..زن زنده و با چشمان باز....بر چلیپاست ..

او تابوت خویش را ..هر روز به دوش می کشد...!!!

..........

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 شهریور1388ساعت   توسط اذر | 

 

در همه ادوار و در لوای انواع حکومتها ،بالاترین کار روح

این است که خود را نثار کند،تا خود را بجوید،خود را

فنا کند،تا خود را باز یابد.

انسان بجز آنچه می دهد ندارد...

از کتاب نان و شراب

اینیاتسیو سیلونه

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 31 مرداد1388ساعت   توسط اذر | 

 

می باید خودکامگی ها را در الواح تاریخ ،به خطی فناناپذیرتر از میخی و اوراتو نقر کرد.

آن شاهدان رنج دیده و به خاک خفته اقرار به چیز دیگری هم داشته اند و آن قدرت

رهایی بخش کلام و کلمه است ...شعر به مانند آواز سحرامیز راهبان شمنی ،

انسان را به ساحت ملکوت هفتم راهبر می شود....

ویتالی شنتالینسکی

 

+ نوشته شده در  شنبه 31 مرداد1388ساعت   توسط اذر | 

 

 

عوام زدگی یک بیماری رقت بار و اندیشه کش اجتماعی است .

ما غالبا در بررسی انحطاط اجتماعی و بلاهای سیاسی ،فکری

 و اقتصادی ای  که دچارش می شویم ،تنها به علل خارجی و

عوامل بیرونی توجه داریم و این روش تنها نیمی از حقیقت را

به دست می دهد، زیرا شناخت بیماری های اجتماعی درست

همچون آسیب شناسی در طب ،بی توجه به زمینه پذیرش

مهاجم خارجی و نیز تحقیق در بیماری های داخلی ، نیمی

از کجی ها ،آسیب ها و عقده های سرطانی ای که معلول

علل و شرایط ویژه درونی و اقتضای مزاج و نتیجه شرح حال

کیفیت زندگی است ،امکان پذیر نخواهد بود.علت العلل همه

حوادث مثبت و منفی را در تاریخ یا اجتماع باید در درون جست،

چه بی ان هیچ عامل خارجی نمی تواند در سرگذشت و سرنوشت

جامعه ای یک علت گردد و از این است که من برانم که ایران نه

از عرب ،بل از هخامنشیان و ساسانیان و دستگاه موبدان شکست

خورد و علت زوال تمدن و حیات اجتماعی ایران اسلامی قرن هفتم

را نه در یورش مغول، بلکه باید در انحطاط بینش اسلامی و رواج

تعصب مذهبی و زوال حس ملیت ایرانی و رکود و انحراف روح

اسلامی جست ...

از کتاب جامعه شناسی نخبه کشی

علی رضا قلی

 

+ نوشته شده در  جمعه 30 مرداد1388ساعت   توسط اذر | 

 

 

 

دلم گرفته .. ...چیزی درونم شکسته است ..

حس غریبی دارم ..

دیوان فروغ را ورق می زنم .. شعری نگاهم را به سوی خود می کشد..

اه ..از پس اشکها ..کلمات ..مغشوش ..بر نگاهم می نشیند..

روزی ..کسی ...این شعر را  به مناسبتی برایم نوشت ..

و من  با رنج بسیار ..و اندوهی سخت ....

نگاهم بر کلمات می لغزید ..و کلمات

در باران اشک می رقصید.....

***

همه هستی من آیه تاریکی است

که تو را در خود تکرار کنان

به سحرگاه شکقتن ها و رستن های ابدی

 خواهد برد

من در این آیه تو را آه کشیدم ،آه

من در این آیه تو را

به درخت و آب و آتش پیوند زدم

زندگی شاید

یک خیابان دراز است که هر روز زنی

با زنبیلی از آن می گذرد

زندگی شاید

ریسمانیست که مردی با آن خود را از

شاخه می آویزد

زندگی شاید طفلیست که از مدرسه برمی گردد

یا عبور گیج رهگذری باشد

که کلاه از سر بر می دارد

و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی

می گوید:"صبح بخیر"

زندگی شاید آن لحظه مسدودیست

که نگاه من ،در نی نی چشمان تو خود را

ویران می سازد

و در این حسی هست

که من آن را با ادراک ماه و

 با دریافت ظلمت خواهم آمیخت

در اتاقی که به اندازه یک تنهاییست

دل من که به اندازه یک عشقست

به بهانه های ساده خوشبختی خود می نگرد

به زوال زیبای گلها در گلدان

به نهالی که تو در باغچه خانه امان کاشته ای

و به آواز قناری ها

که به اندازه یک پنجره می خوانند

آه ..

سهم من اینست

سهم من اینست

سهم من ،

آسمانیست که آویختن پرده ای آن را از من می گیرد

سهم من پایین رفتن از یک پله متروکست

و به چیزی در غربت و پوسیدگی واصل گشتن

سهم من ،گردش خون آلودی در باغ خاطره هاست

و در اندوه صدایی جان دادن که به من می گوید :

"دستهایت را دوست می دارم "

دستهایم را در باغچه می کارم

سبز خواهم شد ،می دانم ،می دانم ،می دانم

و پرستو ها در گودی انگشتان جوهریم

تخم خواهند گذاشت

هیچ صیادی در جوی حقیری

که به گودالی می ریزد،

مرواریدی صید نخواهد کرد

من پری کوچک غمگینی را

می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد

و دلش را در یک نی لبک چوبین

می نوازد ،آرام ،آرام

پری کوچک غمگینی

که شب از یک بوسه می میرد

و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد...

باید تو رو پیدا کنم ..

شاید هنوزم دیر نیست ..

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 مرداد1388ساعت   توسط اذر | 

 

 

 

عروسک کوکی  

بیش از اینها ،آه ،آری

بیش از اینها می توان خاموش ماند

می توان ساعات طولانی

با نگاهی چون نگاه مردگان ،ثابت

خیره شد در دود یک سیگار

خیره شد در شکل یک فنجان

در گلی بیرنگ ،برقالی

در خطی موهوم بردیوار

می توان با پنجه های خشک

پرده را یکسو کشید و دید

در میان کوچه باران تند می بارد

کودکی با بادبادکهای رنگینش

ایستاده زیر یک طاقی

گاری فرسوده ای میدان خالی را

با شتابی پرهیاهو ترک می گوید

می توان برجای باقی ماند

در کنار پرده ،اما کور ،اما کر

می توان فریاد زد

با صدایی سخت کاذب ،سخت بیگانه

"دوست می دارم "

می توان در بستر یک مست ،یک دیوانه ،یک ولگرد

عصمت یک عشق را آلود

می توان با زیرکی تحقیر کرد

هر معمای شگفتی را

می توان تنها به حل جدولی پرداخت

می توان تنها به کشف پاسخی بیهوده ،دل خوش ساخت

پاسخی بیهوده ،آری پنج یا شش حرف

می توان یک عمر زانو زد

با سری افکنده ،در پای ضریحی سرد

می توان در گور مجهولی خدا را دید

می توان با سکه ای ناچیز ایمان یافت

می توان در حجره های مسجدی پوسید

چون زیارتنامه خوانی پیر

می توان چون صفر در تفریق و جمع و ضرب

حاصلی پیوسته یکسان داشت

می توان چشم تو را در پیله قهرش

دکمه بیرنگ کفش کهنه ای پنداشت

می توان چون آب در گودال خود خشکید

می توان زیبایی یک لحظه را با شرم

مثل یک عکس سیاه مضحک فوری

در ته صندوق مخفی کرد

می توان در قاب خالی مانده یک روز

نقش یک محکوم ،یا مغلوب ،یا مصلوب

را آویخت

می توان با صورتک ها رخنه دیوار را پوشاند

می توان با نقش هایی پوچ تر آمیخت

می توان همچون عروسک های کوکی بود

می توان در جعبه ای ماهوت

با تنی انباشته از کاه

سالها در لابلای تور و پولک خفت

می توان با هر فشار هرزه دستی

بی سبب فریاد کرد و گفت :

"آه ،من بسیار خوشبختم "...

فروغ فرخزاد

 

+ نوشته شده در  شنبه 17 مرداد1388ساعت   توسط اذر | 



در میان باش و تنها باش ...


شمس تبریزی




+ نوشته شده در  جمعه 16 مرداد1388ساعت   توسط اذر | 


چرا از مرگ می ترسید؟

چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید؟

چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید؟

-مپندارید بوم ناامیدی باز

به بام خاطر من می کند پرواز

مپندارید جام جانم از اندوه لبریز است

مگویید این سخن تلخ و غم انگیز است

مگر می این چراغ بزم جان مستی نمی ارد؟

مگر افیون افسونکار

نهال بیخودی را در زمین جان نمی کارد؟

مگر این می پرستی ها و مستیها

برای یک نفس آسودگی از رنج هستی نیست ؟

مگر دنبال آرامش نمی گردید؟

چرا از مرگ می ترسید؟

کجا آرامشی از مرگ خوشتر  کس تواند دید؟

می و افیون فریبی تیزبال و تند پروازند

اگر درمان اندوهند

خماری جانگزا دارند.

نمی بخشند جان خسته را آرامش جاوید

خوش آن مستی که هشیاری نمی بیند!

چرا از مرگ می ترسید؟

چرا آغوش گرم مرگ را افسانه میدانید؟

بهشت جاودان انجاست

جهان انجا و جان انجاست

گران خواب ابد در بستر گلبوی مرگ مهربان انجاست !

سکوت جاودانی پاسدار شهر خاموشیست .

همه ذرات هستی محو در رویای بیرنگ فراموشیست

نه فریادی نه آهنگی نه فردایی

جهان آرام و جان آرام

زمان در خواب بی فرجام

خوش آن خوابی که بیداری نمی بیند!

سر از بالین اندوه گران خویش بردارید

در این دوران که از آزادگی نام و نشانی نیست

در این دوران که هر جا "هر که را زر در ترازو

زور بازوست "

جهان را دست این نامردم صدرنگ بسپارید

که کام از یکدگر گیرند و خون یکدگر ریزند

در این غوغا فرومانند و غوغاها برانگیزند.

سر از بالین اندوه گران خویش بردارید

همه بر آستان مرگ راحت سر فرود آرید

چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید؟

چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید؟

چرا از مرگ می ترسید؟

فریدون مشیری


استاد ...ایا مرگ را آرامبخش جان یافتید؟


+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 مرداد1388ساعت   توسط اذر | 


از صدای سخن عشق


زمان نمی گذرد عمر ره نمی سپرد

صدای ساعت شماطه بانگ تکرار است

نه شنبه هست و نه جمعه

نه پار و پیرار است

جوان و پیر کدام است ؟زود و دیر کدام ؟

اگر هنوز جوان مانده ای به آن معناست

که عشق را به زوایای جان صلا زده ای

ملال پیری اگر می کشد تو را پیداست

که زیر سیلی تکرار

دست و پا زده ای

زمان نمی گذرد

صدای ساعت شماطه بانگ تکرار است

خوشا به حال کسی

که لحظه لحظه اش از بانگ عشق سرشار است .


فریدون مشیری


+ نوشته شده در  سه شنبه 13 مرداد1388ساعت   توسط اذر | 
 

 

 


از منظومه درفش کاویان


زمانی دور

در ایرانشهر

همه در بیم

نفس در تنگنای سینه ها محبوس

همه خاموش

و هر فریاد در زنجیر

و پای ارزو در بند

هزاران اهنگ و اوای خروشان بود و شب خاموش

فضای سینه از فریادها پر بود و لب خاموش

و باد سرد

چونان کولی ولگرد

به هر خانه به هر کاشانه سر می کرد

وبا خشمی خروشان

شعله روشنگر اندیشه را

می کشت

شب تاریک را تاریکتر می کرد

***

در آن دوران در ایرانشهر

همه روزش چو شبها تار

همه شبها ز غم سرشار

نه در روزش امیدی بود

نه شامش را سحرگاه سپیدی بود

نه یک دل در تمام شهر شادان بود

خوراک صبح و ظهر و شام ماران دو کتف اژدهای پیر

مدام از مغز سرهای جوانان

این جوانمردان ایران بود

جوانان را به سرشوریست توفان زا

امید زندگی در دل

ز بند بندگی بیزار

و این را آژدهاک پیر می دانست

ازاینرو بیشتر بیم و هراسش از جوانان بود

لب هر در

به روی کوچه ها اهسته وا می شد

و از دهلیز قلب خانه ها با خوف

سراپا واژه انسان رها می شد

هزاران سایه کمرنگ

در یک کوچه با هم اشنا می شد

طنین می شد

صدا می شد

صدای بی صدایی بود و

فرمان اهورایی

***

به پا خیزید!

کف دستانتان را قبضه شمشیر می باید!

کماندارانتان را در کمانها تیر می باید

شما را این زمان باید

دلی آگاه

همه با همدگر همراه

نترسیدن ز جان خویش

روان گشتن به رزم دشمن بد کیش

نهادن رو به سوی این دژ دیوان جان ازار

شکستن شیشه نیرنگ

بریدن رشته تزویر

دریدن پرده پندار

اگر مردانه روی آرید و بردارید

از روی زمین از دشمنان اثار

شود بی شک

تن و جانتان ز بند بندگی ازاد

دلها شاد

تن از سستی رها سازید

روانها را به مهر اورمزدا آشنا سازید

از آن ماست پیروزی

***

خدای عهد و پیمان میترا

پشت و پناهم باش

بر این عهد و بر این میثاق گواهی باش

در این تاریک پر خوف و خطر

خورشید راهم باش

خدای عهد و پیمان میترا

دیر است اما زود!

مگر سازیم بنیاد ستم نابود

به نیروی خرد از جای برخیزیم

و با دیو ستم ان سان دراویزیم

و بستیزیم

که تا از بن

بنای آژدهاکی را براندازیم

به دست دوستان از پیکر دشمن

سر اندازیم

و طرحی نو دراندازیم ....!

در آن شب از دل و از جان

به فرمان سپهسالار کاوه

مردم ایران

ز دل راندند

نفاق و بندگی و خسته جانی را

وبنشاندند

صفا و صلح و عیش و شادمانی را

نوازش داد باد صبحدم بر قله البرز..


درفش کاویانی را


حمید مصدق


+ نوشته شده در  جمعه 9 مرداد1388ساعت   توسط اذر | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
سحر به بوی نسیمت به مژده جان سپرم
اگر امان دهد امشب فراق را سحرم
چو بگذری قدمی بر دوچشم من بگذار
یاد کن که از شمار خاک درم
هست در شهر محبت تازه ها
در کتاب دوستی شیرازه ها
غیر عشقت هیچ در تقریر نیست
دل به یاد عشق هرگز پیر نیست
همچو فرهاد بود کوه کنی پیشه ما
کوه ما سینه ما ،ناخن ما تیشه ما
بهر یک جرعه می منت ساقی نکشیم
اشک ما باده ما ،دیده ما شیشه ماست
"ادیب نیشابوری "

پیوندهای روزانه
ما دونفر
دنیای خاکستری
شبکه سراسری املاک ایران
اپلود
مرداب سبز
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
پیوندها
بنیاد گلشیری
اسمان ابی
گروه کوهنوردی پرواز اراک
لینک
چه کنم با دل تنها
اقلیم هرز
سایت تخصصی موبایل
گالری ایمان ملکی
زنبور دار
آپلود
آقایوسف
فواد
محمدهادی
آقای معنوی
دست نوشته
دیرتش باد
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

کد آهنگ

 
< قالب و كدهاي جاوا > http://bestp30.ir/post/84