آئین مهر ،یلدا

 

 

  خجسته باد نکو زاد روز الهه مهر باستان،

 جشن کهن آریایی، یلدا 

 

 

گل یخ !!!!!!

 

 

پرواز استاد پایور

 

 

 

...باز هم

 در سال ۸۸ ..

 از دست دادن یکی دیگر

 از چهره های ارزشمند موسیقی ایران زمین!

"استاد فرامرز پایور"،آهنگساز و نوازنده

 برجسته سنتور هم رفت !...

افسوس ...

امروز صبح ..یکی دیگر از اساتید موسیقی میهنمان

 را از دست دادیم ..

افسوس ..

 

 

 

اندیشیدن ....

 

 اثر :ایمان ملکی

 

خرسندی ..در لحظه ها ..

 

  ......دیروز .از ورای پنجره به  کوه سرخه که غرق در نور و سپییدی بود.. نگاه

 می کردم ..افسرده بودم .....حال عجیبی داشتم .. ...به دلایلی نتوانستم

با گروه همراه شوم .....فکر این که  شکوه اشترانکوه  را به همراه بچه ها ..

حس نخواهم کرد ...روحم را تسخیر کرده بود ...زمزمه می کردم :به سوی ..

کوه ..به سوی قله های باشکوه ...وای ..کاش من ..یک روز از زندگی ام را

با شاعر محجوب  ..استاد مشیری ..به سر می بردم ..شاعر کوهنورد ..عاشق !.

امروز ..رفتم ..کوه ..به تنهایی ..آرام ..در حالیکه ..اهنگ های زیبای سیمابینا را

گوش  می کردم ..قدم بر می داشتم ...برف در پرتو خورشید ..چه زیبا بود ..

به جان پناه رسیدم ..و ساعتی .جلوی درب ..روی نیمکت ..تن به گرمای جان بخش

خورشید دادم ..تقریبا بیشتر کوهنوردانی که میشناختم ..آنجا بودند ...و متعجب .

.که چرا تنهایم ..و این بر اندوهم می افزود.

.کمی پایینتر ..روی یال ..پرواز با پاراگلایدر ..در حال انجام بود ..دقایقی هم انجا

ایستادم ..و بعد ..پایین امدم ....در جاده .....دویدم ..و بعد..در هوایی بسیار دلچسب

.به سوی دره گردو قدم زدم ..آرام ..آرام .در میان برف..درخشان ....و اندیشیدم ..

به گذشته باز گشتم ..سفری درونی ...

اولین بار که با یک گروه کوهنوردی دانشجویی همراه شدم ..دانش آموز بودم ..

 ....در میان برف ...و  آسمان ...آفتابی ...و حس کردن سایه یک نگاه ..و تکرار آن

نگاهها ..و انک انک ...بی تاب  برای ..دزدیده نگاه کردن ها ..و شرم ...و مهر ...

و سکوت ...نگاه ..و سکوت ...و راستی... نگاهها ...چه محجوب بودند..

.ادمها برای ابراز مهرشان ..چه پیکار درونی داشتند ...دیده بودم ..آدمهایی که فقط .

با نگاه .و خاطره نگاه ..سالها ..عشق را ..درون خود داشتند...شاهد دلدادگانی  بودم ..

که .....دست یکدیگر را هم نمی فشردند...اما عاشق هم بودند! و ما ..چه تلاشی

می کردیم ...که این دو ...به هم ..بپیوندند..اه ....هنوز ...

هنوز هم عاشق همند ...

..با شادی ..اینکه ..کسی دوستدار توست ..می توان یک عمر ..

در یک جزیره ..تنها ..زندگی کرد ..می توان ..با عشق ..بر هر ناممکنی پیروز شد...

عشق ..رویای زندگیست ..زندگی با عشق ..گرم است و رنگین ..همه چیز با عشق .

زیباست ..

امروز ...روز دیگری از خرسندی بود ...

تنهایی و اندیشیدن روحم را ..تسکین داد..

 

  

به جستجوی تو ...

 

به دنبال تو در تردید سایه ها می پویم


در تنهایی پچ پچ در ماهتاب اسرارآمیز تابستان


در سحر نارون ،در شب پریشان شمع ها وآئینه ها


در شرجی صمیمیت


در پهنای لک لک گرفته نیلگون


در جاری سخاوتمند آبها


در شب طوفانی ماهیگیران


در قطره های بلورین نیایشمند


در گرمای نگاهها و تپش آهها


به دنبال تو سرگردان


در دشت های باد عطرآمیز و زنبق های سخنگو می پویم


در آسمان ابری پس از خداحافظی


در هوای بدفصل تنهایی


در تهی بی اندازه وسیع وهم


در درد شاخه ها پس از گریز پرندگان


من تو را در میان خوشه ها می جویم


در حسرت ساقه پس از سقوط آخرین برگ می جویم


من تو را در زمزمه سرودها می جویم


ای دقایق مرطوب پلک ،محراب پراشک ،شعر حزن انگیز


شقایق خودرو


ای گرفته ترین خوشامدها در غروب بدرقه


ای زیباترین خوشامدها در آستانه دیدار


ای صبح شفاف آبشار


در این شب زخمی ،شب سرگردانی در واحه غربت


فانوس آبادی تو در کدام گوشه صحرا برخواهد افروخت ؟


بی تو .. بی تو ،شب بی عطر،بی گل ،شب بی شوق ،پرسکوت


شب هذیان و هراس را چگونه تحمل کنم ؟


در فراق تو ،در جنگل های بی پایان اندوه سرگردانم


بی تو از ابری به ابری و از اشکی به اشکی غریبانه می گذرم


با من سخن بگو


تو را در ارغوان می جویم


تو را در آبشار سکوت می جویم


ای لطافت پونه ها در سحرگاه جویبار


در جستجوی تو همسفر آبها شده ام ،همقدم بادها


به مانند برقی در شب تیره زمین فرورفتی


مرا از یاد رستی ..مرا از یاد رستی
...

" احمد عزیزی "

 

ببار ای برف ..


برف نو

برف نو سلام

بنشین ..خوش نشسته ای بر بام

شادی آوردی ای امید سپید

همه آلودگی ست این ایام


برفی که از شب گذشته آغاز شده بود ...روز را روشنتر کرده و..

با سخاوتی بیکران به همه جا سپیدی بخشیده بود ..

زشتی ها پیدا نبود...

کاش همیشه ..همینطور می ماند..

کوهها در جامه سپیدشان چه شکیل و باشکوه بودند .

دلم نمی خواست اداره بروم ..

آرزو کردم ..کاش به کوه می رفتم ..سر بر شانه های سپیدش می گذاشتم ..و ..

در سکوت و آرامش روحانی که برف با خود می آورد ..

 غرق می شدم ..

از این هیاهوی زشت.... برای هیچ..... فاصله می گرفتم ..

وای ..درختها انگار عروسیشان بود ..و یک آرایشگر ماهر ..موهایشان را آراسته بود ..

دوست داشتم در آغوش بگیرمشان ...

اما باید می رفتم ..

رفتم ..اما پیاده ...و غرق در شادمانی ...

و با انرژی فراوان وارد محیط کار شدم ..


بازیگری

دلخوشی هایم چه اندک...

شادی هایم چه بی ریشه و گدرا...بیهوده .

روزهای یکنواخت مرگیار... چون کویر بی انتها ...

در برهوت این کویر .هیچ صدایی نیست ..

نه پرواز پرنده ای ..که اوج را ..در روح خسته ام بدمد ...

نه سبزینگی درختی ..که رویش را در من بیدار کند...

و نه چشمی منتظر ..که شوق ماندن را ..در وجودم بنشاند ..

امیدم ..چون رویش گیاه  بر سطح خاک ناتوان کویر ..بعد از بارانی بی سخاوت ..ناچیز ..

ناچیز ...ناچیز ..

ساعت 3:22 صبح است ....حدود ..22:30 خواب مرا در کام خود کشید ..اما ..انگار ..چیزی..

روحم را سخت آزرده ....

چرا در این ..وقت بیدار شده ام ؟...خسته ام ...

خسته ام ...دیگر هیچ چیز ...مرا شاد نخواهد ..کرد ..

به این می اندیشم ..که اگر ...هستم ...و زیستن را هر روز ..تکرار می کنم ..

فقط ...قدرت شگفت انگیز اجرای نقش هاست ...نقش ها ..در خانواده ...و کار ..

...که مرا به جلو میراند ..

درجاده ای به سوی مرگ !

تکرار این نقشها ..نامش ..زندگی است ؟!!!!

نه نمی خواهم !....انچه می خواهم ..این نیست! ....

من آنی هستم ..که روح سرکش من میخواهد ...اما ..افسوس هرگز .مجال نیافته است .

همیشه ...بعد از اجرای نقش هایم ...پایان روزم در خلوت خویش ..

یک ملال و آزردگی عمیق درونی است !!!

میخواهم بروم ...دور شوم ...از همه چیز ...همه جا ...همه کس ...

بروم ....در جاده ای بی انتها ...دلم گرفته ...خسته ام ....از عادتها بیزارم ...

و از نقشهایی که برایم جذابیتی ندارد ...جز برای نزدیکان ..که با عشق هست ..از

نقشهای دیگر بیزارم ..خسته ام ...هر روز ...چون دیروز ..چون دیروز ..

میخواهم ...به خودم باز گردم ...به آنچه درونم را راضی می کند .

خسته ام .....آزرده ام ...پیرامونم ...راضیم ..نمی کند....خرسند نیستم .....

"گو بگیرندم !...گو بسوزندم !...

گو به دار آرزوهایم بیاویزند ..من خدای تازه می خواهم ."!!!